اساماس زده بود: یکشنبه، چهارم مرداد 1388، صفحهی ادبیات روزنامهی اعتماد ملی، فریادهای مزمن، مونالیزای منتشر. ایول بچه، کارت درسته. گود لاک. نفهمیدم یعنی چی. اساماس زدم که تو این کاره نبودی. اساماس زد توی خانهی شهرستان دنبال روزنامه باطله بودم، رسیدم به این صفحه، اسم تو بود...
فایلهای نیمه کارهام را مرور میکنم. تقریبا نیمه شب است. صدای باران قطع شده. هوا سفید بود، انگار چادری به سر شهر کشیده بودند. و سرد بود. دلام گرفت. این فکر که شام امشب من، یک خانوار کامل میگو بود، دلم را بدجوری گرفت. پنج تا میگوی آخری را خوردم و فکر کردم اینها پنج تا موجود زنده بودند، تا همین چند روز پیش...
دیشب، ول شدم روی مبلهای نرم فستفود کیان سنتر، طبقهی ششم، جایی که مشهد زیر پایت یک سری خیابان در هم پیچ خورده بود، پر از ماشین و نور. سقف سالن مثل دریا بود، پر از چراغ. حرف زدیم و من فهمیدم وبلاگام خواننده هم دارد. برایم جالب بود. یک تاکسی وسط خیابان، یعنی درست وسط خیابان گرفته بودم و به لحجهي غلیط آمریکن گفته بودم کیا سِنِر و طرف مانده بود اینجا دیگر کجاست، خندهام گرفت بعدا. میخواستم فحش بدهم وسط بر بیابان قرار گذاشتهاند. ولی بعد که سالن مجلل و منظرهی مشهد را دیدم، فحش ندادم. واقعا سه سال از پایان دانشگاه گذشته است. دیشب توی قرار بچههای دانشگاه باورم شد، نصف خاطرههای بچه برایم مفهومی نداشت، اسمها را فراموش کردهام، واحدها را، دانشگاه را و من متخصص فراموشی هستم...
امشب فراموشی شده بودم. کلیدها را جا گذاشته بودم. موبایلام را هم. خیابانها شلوغ بود. تاکسی بد گیر آمد. عصبی شدم. دلم رقص میخواهد. یک رقص تند، یک رقص ملایم. دلم میخواهد بروم ول بگردم. دوستم قرار است موشاش را بیاورد چند روزی پیش من، از تنهایی در بیایم. میخواهم بگذارم توی مبلام خانه درست کند. یک دفعه آمده بود اینجا. مبل قدیمی اتاقام را دوست داشت. گوشههایش را جوید...
+ نوشته شده در
Wed 25 Nov 2009ساعت
4:2 PM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
توضیح: جدیدترین شعر من، مال حدود یک ماه و نیم پیش...
بر انگشت کوچکات پروانهیی بال میگیرد نگاهم
بالا میپرد
شوق بین نفسهایم آرام
آرام دست میکشم سوی تو
ابرهای سایه موج میگیرند بین فاصلهیی بود
از اینجا تا نفسهایم
در دور... میان سایهها و باد و موجها،
جایی آفتاب ماه و ستارهیی سوزان در آسمان شب تو
در سکوت گوش میکنی به حرفی میان لبها خشکیده آرام
لبخند میزنی سیگار دود نگاه خیره نگه میداری ثابت
بر دستهایم لبهایم وجودم میلرزد میترسد تو فراری بشوی
مثل پروانه در نسیم هنوز گرم بود سایه بود شب بود
گریخت در بادی میان موها بهم ریخت تصویر صورت تو
ترسیدی از چیزی جایی نگران
آری، نگران تاریکی فاصله بود هجوم بود از توفان شن
مسیری که تو را از دست من میربود
میدویدم فریاد میسوختم در تبی که تو درون آن بودی
با باد میسوزانی نسیم و تصویر خودت، در زیباترین ِ ممکن
سکوت میمانم، سکوت محض. در تاریکی
گریهام میگیرد، بچهیی میترسد تو باشد
تو از آن سمت خیابان میروی. باران ستاره میبارد بر قدمهایت
و من...
+ نوشته شده در
Tue 24 Nov 2009ساعت
3:15 PM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
توضیح: بهمن ماه سال 1387، در یک شب یخبندان این متن را نوشتم. برگشته بودم خانه و گیج بودم که چه شده است؟ از ما عذرخواهی کردند، هم از من با اشاره و هم دوست همکارم با گفتن عذرخواهی رسمی، یک ساعت و نیم در بازداشتگاه دادگستری بودیم، چون یک دختر با یک پسر در یک کافیشاپ نشسته بودند. سرباز بودم آن موقع. یک ماه بعد کارت پایان خدمت برگشتم به مشهد. آن شب دوستم توی ماشین گشت حالاش خراب شد. دست گذاشته بودم روی شانههایش و به انگلیسی میگفتم آرام باشد. ماشین دادگستری را متوقف کردم تا یک شیشه آبمعدنی برایمان بگیرند. خشکشان زده بود، که من چقدر خونسرد بودم، که اصلا برایم مهم نبود. مهم نیست. زندگی عجیب و غریب است. توی این مدت چقدر چیزها عوض شده است. حالا چقدر عادت دارم به اینکه با دوستهایم حرف بزنم و همهاش حرف آخرین بازداشتیشان باشد و باتومهایی که خوردهاند و بازجویی و شنود و... و هنوز یک سال هم نگذشته است. این متن قرار بود در وبلاگام در کتابلاگ منتشر شود، اما کتابلاگ فیلتر شد و با فیلترشکن نمیشد پسورد زد و وارد شد، قبول نمیکرد. ماند. حالا شنیدهام حسین جاوید دوباره دارد کتابلاگ راه میاندازد، مثل همیشه فقط نگاه میکنم، بدون هیچ حالتی بر روی صورت، فقط نگاه میکنم تا چه شود.
برگه را امضا میکنم. تعهدنامه را انگشت میزنم. موبایلام را بر میدارم. روشن میکنم. میگذارم توی جیبم. جناب سرهنگ جلوتر میرود. خواهرم پشت سرم میآید. سرم درد دارد. خیلی بد درد دارد. یک ساعت و نیم قبل دم در کافیشاپ 99، ماشین گشت دادگستری ما را گرفت. توی کافیشاپ نشسته بودیم و قهوه خوردیم و کتابهای کافکا و چند کتاب را دیگر برده بودم برای یک دوست و همکار. حرف زدیم. خندیدیم. تمام یک ساعتی که ما حرف میزدیم و میخندیدیم یک ماشین با سه نفر آدم به ما خیره بود. لباس شخصی. توی سایه پارک شده بودند. از در کافی شاپ که آمدیم بیرون، بازداشت شدیم. به سبک همیشگی روال عادی کارها، تلفنی همه چیز حل شد. جناب سرهنگ آمد و همه چیز را درست کرد و ختم شد به یک تعهد، نه بازداشت و دادگاه و چیزهای دیگری که میخواستند بفرستند که... خستهام. میگرن توی رگم دارد میدود. برگه را امضا کردم و خانهام. شب است. هوا چند درجه زیر صفر است. سندرا گوش میکنم.
روزنامهی کارگزاران که توقیف شد خواستم چیزی بنویسم. ولی چه فرقی میکرد؟ در یک سال گذشته در پنج روزنامه و مجله بودم و همهشان توقیف شدهاند. البته ظاهرا تهران امروز به حیات بازگشته است. چه فرقی میکند؟ سفر مشهد درد بود این بار. و درد ممتد شد. آخرین شب شهر خودم را در بازداشت یک ساعت و نیمه گذراندم برای چه؟ برای کتابهای کافکا؟ برای یک گل رز؟ برای نشستن توی کافیشاپ؟ برای اینکه ما عقد هم نیستیم؟ برای اینکه گونهاش را بوسیده بودم به رسم احترام؟ یا دست داده بودیم؟ خدایا... خستهام. خستهام. تمام مدت بازداشت خونسرد بودم. یک کم خندهام هم گرفته بود. کنجکاو بودم. میگفتم به خودم که یک این چیز ناب است برای نوشتن. وقتی آمدم بیرون، توی هیوندای مدل دو هزار و شش برگشتم خانه. خسته بودم. سرم درد داشت. چشمهایم خسته بود. آمدم خانه به مامان گفتم بازداشت بودم. ترسی نداشتم. از چه بترسم؟ از چه نگران باشم؟ از رفتن به کافیشاپ؟ از خوردن قهوه؟ از قرض دادن داستانهای کوتاه کافکا چاپ نشر ماهی؟ یا از قرض دادن یک تارک دنیا مورد نیاز است چاپ نشر چشمه؟ یا ابرشلوارپوش؟ یا مستعارنویسی و شبه ترجمه؟ کتابها... کتابها... تنها چیزی که مانده است
چند روز دیگر سربازیام تمام میشود
چند هفتهی دیگر من گذرنامه دارم
چند ماه دیگر
فقط چند ماه دیگر
...
سودارو
2009-01-12
+ نوشته شده در
Mon 23 Nov 2009ساعت
2:23 PM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
نگاه نکن
دنیا دارد از هم فرو میپاشد.
نگاه نکن
دنیا میخواهد همهی روشناییاش را تف کند
و ما را توی این بدنهی تاریک روی هم تلنبار کند،
توی این جای تاریک و فربه و کشنده،
جایی که ما میکشیم یا میمیریم یا میرقصیم یا گریه میکنیم
یا نعره میزنیم یا میدرخشیم یا مثل موشها جیرجیر میکنیم تا
سر قیمت شروعی نو مذاکرهیی تازه داشته باشیم.
+ نوشته شده در
Sun 22 Nov 2009ساعت
7:46 PM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
یک – خواب دیدم به سفر رفتهام. کوهی بود با ماشین پایین میآمدیم، شهر زیر پایما بود، من توی ارتفاع سرم گیج میرود، تو دستهایت را آرام میگذاشتی روی چشمهای من، هر بار که ماشین توی سراشیبی میافتاد. آرام میشدم. اما فکر میکردم چرا نمیگذاری ببینم؟ از خواب پریدم. چند روز بعد یادم آمد که چی خواب دیده بودم. زنگ زدی که برویم بیرون. بین بادهای سرد مشهد رفتیم نزدیک کوهسنگی، من شیرموز خوردم، تو معجون. از دندانپزشکی آمده بودی. شامات بود. نمیتوانستی چیزی را بجوی. همهی معجون را دادی برایت حسابی هم زدند. دیشب بود.
دو – امشب توی کتابفروشی ول میشوم. شهر کتاب خیابان راهنمایی. میخواهم یک مجموعه داستان کوتاه بخرم که رمان جلد قرمز چشمام را میگیرد: کیخسرو، نشر کاروان، چاپ اول 1388، 400 صفحه، 6500 تومان، نوشتهی آرش حجازی. فکر میکنم چرا خبر چاپاش را نشنیده بودم؟ رمان را میخرم. بیرون بادهای تند میوزد.
سه – توی خانه که هستم، فکر میکنم دیوانه خود من هستم. بیرون که میآیم و صورت آدمها را توی خیابان راهنمایی نگاه میکنم، فکر میکنم آدمها دیوانهاند. تنها واقعیت توی خیابان، گربهی سفید اشرافی بود بغل یک پسر لوس جلف. به هیچ چیزی اهمیت نمیداد. لوس بود، گربه خیلی زیاد لوس بود.
چهار – تو هر دو ماه و دو هفته یک بار پیدایت میشود. زنگ زدی. من خواب بودم. پرسیدی چی کار میکنی؟ گفتم موهایم را میخارانم. گفتی برویم بیرون. فیلم هم بیاور. رفتیم کاپوچینو با کیک شکلاتی خوردیم. خیلی وقت بود کافیشاپ 99 نرفته بودم. همه چیز سر جای خودش بود. انگار نه انگار که یک سال گذشته، از آن موقعی که تقریبا هر شب توی 99 ول بودیم. امشب کمی باران بارید.
پنجم – کشاندمات توی کتابفروشی. شهر کتاب خیابان راهنمایی. فروشنده تعجب کرده بود امشب همه کیخسرو میخرند. فکر کرد دوباره آمدهام کیخسرو بخرم برای دوستم. توصیه کردم و «گفتوگو در کاتدرال» را خریدی، نوشتهی ماریو بارگاس یوسا، ترجمهی عبدالله کوثری، به 12500 تومان. رفتیم لباس نگاه کردیم. باید بافتنی بخرم. هیچی نپسندیدم. همه چیز خیلی نازک، خیلی کوتاه، خیلی جلف، خیلی خندهدار بود. دوست دارم لباسهای ساده بپوشم، هرچند بقیه باورشان نمیشود.
ششم – معجزه است. رمان انگلیسی محشر. چشمهایم چهار تا است موقع خواندن خطوط. میخواهماش. دوستاش دارم. ترجمهاش میکنم. اسماش را نمیتوانم بگویم، میدانید که، چهار تا ترجمه تا وقتی که من کتاب را برسانم، در میآید.
هفتم – توی فیسبوکام مینویسم: هیچ چیزی مهم نیست. هیچ چیزی مهم نیست، در خیابان باد میوزید، آدمها شوخی بودند، دوستم از سفر جدید تهراناش میگفت. عصر یک ایمیل دعوا فرستادم برای دوستی در خارج. یک ایمیل جواب سر بالا دادم. امشب بالاخره بعد از شش ماه، جواب اساماسهای یک دوست را دادم، البته فقط برای یک بار. هیچ چیزی مهم نیست، رمان آرش حجازی خوب است، هر چند از رمان قبلیاش، قدمی به جلو برنداشته. شب باران باریده بود. موقع برگشتن یک ماشین نگاه کردم، پر از پسرهای شوخی، جلف، مثل تصویرهای کارتونی. باید تلفن بزنم، به یک نفر بگویم چقدر این رمان انگلیسی خوب است. باید چشمهایم را ببندم. باید بخوابم. خستهام. زندگی خوب است و هیچ چیزی مهم نیست.
+ نوشته شده در
Thu 19 Nov 2009ساعت
10:9 PM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
در انتظار مرگ
مانند گربهای که
بر روی تخت
خواهد پرید.
من واقعا برای همسرم
متاسفم
این بدن
مرده
سفید
را خواهد دید
یک بار تکانش خواهد داد، بعد
شاید
یک بار دیگر هم تکانش بدهد
«هنک!»
هنک جوابی
نمیدهد.
مرگم نگرانم
نمیکند، همسرم نگرانم میکند که
با انبوهی از هیچ
تنها خواهد ماند.
میخواهم
بداند که
توی
تمام شبهایی که
کنارش خوابیدم
حتا آن بحثهای
بیهوده
همیشه چیزهای
فوقالعادهیی بودند
و کلمههای سختی
که همیشه
از گفتنشان میترسیدم
را حالا
میتوان
گفت:
دوستت
دارم.
+ نوشته شده در
Tue 17 Nov 2009ساعت
2:55 PM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
یک – حفرهی تاریکی هستم. درون خودم فرو میروم. درون خودم باقی میمانم. اینجا تاریک است.
دو – تو تنها کسی نیستی که من را نشناختی. تو گفتی موهایم بلند شده. من خندیدم. نگفتم. من دیگر من نیستم.
سه – گفتی مثل یک مرده میخوابم. گفت نه، مثل ِ مرده میخوابی. گفتم مرده میخوابم.
چهار – تو فکر کردی من فراموش کردهام. تو اشتباه میکنی. من هیچ چیزی را فراموش نکردهام.
پنجم – همه چیز عجیب بود، اما حالا هیچ چیزی عجیب نیست.
شش – گفت در به در دنبال من میگشتند. من برای کاری زنگ زده بودم. حس کردم یک مرغابی هستم، شکار شده.
هفت – عصرها توی کوهسنگی چهار، فکر میکنم زندگی ذره ذره مثل غبار از من جدا میشود. اینجا همه چیز واقعا سرد است.
هشت – پرسید چرا از من هیچ خبری نیست؟ گفتم، وبلاگم که هست. گفت، نه، چرا نیستی، توی فیسبوک، توی گوگلریدر، توی اینترنت، چرا هیچ صدایی از تو نیست؟ لبخند زدم.
نه – چرا همیشه سعی میکنند لقمه را دور دهن بگردانند؟
ده – خوابهایم یادم نمیماند. مفصل خواب میبینم.
یازده – یک لیست دارم از کسانی که باید، واقعا باید با آنها صحبت کنم. ولی تحمل صدا را ندارم. دلم میخواست تلفن همراهام را زیر خاک دفن میکردم. اما تلفن هنوز روشن است.
دوازده – دیشب 1500 کلمه روی نوشتههایم پیش رفتم. بعد از حدود دو ماه. باید خوشحال باشم؟
سیزده – کتابهای نصفه مانده، باید تمام شوند: «روبهروی جنگل» نوشتهی هنینگ منکل به انگلیسی. «اعترافات» نوشتهی ژان ژاک روسو به فارسی. «پوست انداختن» نوشتهی کارلوس فوئنتس به زبان فارسی. تحمل کلمات را ندارم.
چهارده – دارم به کجا میروم؟ به کجا؟ و چقدر هم عجله دارم.
پانزده – نه، تو اشتباه میکنی، من چیزی را فراموش نکردهام.
شانزده – دریا در شب با تمام موجهایش و صداها و تنهایی. یا با تو. یا تنها نگاه کردن به کوبش آب به سنگ. دریا را دوست دارم.
+ نوشته شده در
Mon 16 Nov 2009ساعت
2:34 PM  توسط سید مصطفی رضیئی
|