سایههای غریبه: مروری بر «بیوتن»
بیوتن. رضا امیرخانی. رمان. تهران: نشر علم. چاپهای مکرر: بهار، تابستان و پاییز 1387. تیراژ هر نوبت چاپ: 4400 نسخه. 480 صفحه. 6500 تومان.
هجوم
رضا امیرخانی خودش را یک نویسندهی متعهد، انقلابی و مسلمان ایرانی میخواند. او کار خود را با رمان «ارمیا» در 1374 آغاز کرد، مجموعه داستان «ناصر ارمنی» را 1378 منتشر ساخت، و سپس در همان سال رمان پرفروش «مناو» که بیش از ده بار تجدید چاپ شد را به بازار فرستاد. رمان «ازبه» را در 1380 منتشر کرد و دو کتاب غیرداستانی را هم نوشت. سپس شش سال در سکوت فرو رفت. در این مدت سفری طولانی به ایالات متحدهی آمریکا داشت، (حدود یک سال و نیم) و در بازگشت دست به قلم شد. در طول سفر با یک ماشین هزاران کیلومتر در آمریکا پیموده و خوب این کشور را زیر و رو کرده بود. متن اولیهی رمان را نشر علم به ارشاد سپرد. بهار بود و زمان کمی تا نمایشگاه کتاب تهران مانده بود. ایرادهایی به کتاب گرفته شد. امیرخانی خود دست به کار شد و خود با وزیر ارشاد گفتوگو کرد. لطف وزیر شامل حال رمان «بیوتن» شد و اثر به موقع نمایشگاه کتاب رسید. هفتهی اول نمایشگاه کتاب تهران، با این خبر همراه شد: 4400 نسخهی رمان جدید آقای امیرخانی فروخته شده و کتاب برای چاپ دوم رفته است. خرداد 1387 کتاب دو نوبت دیگر تجدید چاپ شد، و بعد از آن هم هر دو سه هفته یک بار، تجدید چاپ شده است. بیش از بیست هزار نسخه از کتاب به بازار کتاب عرضه شده و ناشر کتاب عنوان کرده گردش مالی کتاب از یکصد میلیون تومان رد شده است. رمان هفت فصل دارد و هر فصل نامی از آن ِ خود. آن طور که در ابتدای کتاب آمده است، «بنا بر توصیه نویسنده، نشر علم هیچ گونه دخل و تصرفی در رسم الخط بیوتن نکرده و دقیقا شیوه رسم الخط اثر را رعایت کرده است.»
شوک فرهنگی
رمان یک روز صبح در نیویورک شروع میشود. با توصیف یک سیلورمن (انسانهایی که خود را سر تا پا نقرهیی رنگ میکنند و ادای آدم آهنیها را در میآورند تا بتوانند پول در بیاورند،) شروع میشود. در دومین صفحه از کتاب است که با بدایع خاص آقای امیرخانی آشنا میشوید: استفاده از علامت دلار $ در اثر، برای جدا کردن بخشهای کوتاه از هم. بعدها که در رمان پیش بروید، با اولین شوک روبهرو میشوید: استفاده از علامت سجده در کتاب قرآن، در جاهایی که صحبت از رقمهای درشت و قلمبهی پول میشود. این یک جنبهی منفی دارد، کاملا شوکآور است، مخصوصا اگر علاقهیی به مذهب داشته باشید (سابقا برای کوچکتر از این راهپیمایی راه میانداختند در قم و شهرهای مذهبی،) و یک جنبهی مثبت: از همان ابتدا طرز فکر راوی را مشخص میکند، انسانی متعهد، مسلمان و انقلابی که به سرزمین آمریکا آمده تا هم پیش دختری باشد که دوستش دارد، و بتواند با او ازدواج کند، و هم در این کشور بماند و کار کند. راوی یک مجروح جنگیست، (در ستون فقراتش ترکش دارد، برای همین در فرودگاه جی اف کندی فکر میکنند وسیلهیی غیرقانونی به همراه دارد و فرودگاه بههم میریزد،) با علایق کاملا ایرانی – اسلامی و تمام تلاش خودش را دارد که خود باقی بماند، (اوج آن صحنهیی است رویایی که در یک بار که همه مست میکنند، به جای اینکه مشروب گرانقیمتی را بنوشد که برایش به عنوان جایزه آوردهاند، روی خاکارهها سجده میکند و نماز میخواند و در فضایی عرفانی فرو میرود.) راوی دوگانه است: میخواهد بخش مسلمان وجودش، بخش ایرانیش را کامل داشته باشد و یک امروزی تمام عیار باشد، انسانی که در آمریکا به راحتی زندگی میکند، کار میکند، و موفق است: یک دوگانهگی که او را به مرز جنون میرساند، جنونی که داستان اصلی کتاب «ییوتن» آقای امیرخانی است. رمان، لبریزست از شوک، شوک نویسنده از دیدن سرزمینی نو، و شوک راوی، از غرق شدن در دنیایی جدید، دنیایی که نمیشناسد و نخواهد شناخت. دنیایی که جوابی ندارد. شاید برای همین است که رمان ناتمام میماند: بدون رسیدن به نتیجهیی مشخص برای راوی، که حالا به قتل هم متهم است، خواننده را در یک دوگانهگی باقی میگذارد، که چه خواهد شد؟
عشق آفریننده
آرمیتا معشوق داستان است. زنی که راوی کتاب، اتفاقی با او در گورستان شهدای تهران آشنا شده است. متعلق به یک بنیاد اسلامی در نیویورک که آمده بودند برای گورستان بنای یادبود بسازند که در گورستان با هم آشنا میشوند، سر قبر یک دوست. قبرها را میشکافند و استخوانها را خارج میکنند تا زیر بنای یادبود قرار بدهند (حرام طبق قوانین اسلام، تا یک قرن شرعی، برابر سی و سه سال، نباید کسی به قبر دست بزند،) ولی چون بودجه نمیرسد و پولها حیف و میل میشود، کار بنای یادبود ناتمام میماند، (آقای امیرخانی علاقهی خاصی دارند که نشان بدهند مسلمانهای پولدار چقدر خوب پولشان را دور میریزند، بخش عمدهیی از رمان در ماه رمضان میگذرد و اشاره دارد به اینکه چند میلیون دلار داده شده که علامت بالای امپریال استیت یبلدینگ در نیویورک در طول ماه به رنگ سبز باشد،) راوی حالا آمده نیویورک تا هم از فضای تهران دور باشد، که دیوانهاش میکند، و هم بتواند یک زندهگی جدید را آغاز کند، شاید با یک عشق. آرمیتا به دنبالاش میآید و این شروع رمان است. در تمام طول کتاب این دو با هم هستند. با هم به سفر میروند. روزها و شبها یک جوری بههم میرسند و سرانجام ازدواج میکنند، همانطور که پیش بینی شده بود. خشی هم همراه آرمیتا هست و چند شخصیت دیگر که دور و بر او هستند، مثل همسایهها، از نژادها و سرزمینهای گوناگون. خشی نماد ایرانی حل شده در فرهنگ و تمدن آمریکاییست، کسی که هیچی برایش نمانده، همه چیز را بر پایههای پول و زمان میسنجد. به رفتارهای ایرانی راوی میخندد، که مثلا اصرار دارد پول همه چیز را خودش حساب کند، مرتب یادآور این میشود که کجا هستند؛ ظاهرا با آرمیتا رابطه هم دارد.
مغرور همیشه
رمان آقای امیرخانی اثریست قطور، با نثر مخصوص به خود ایشان، پر از کلمههای قلمبه سلمبه، که نوعی غرور را همیشه به خواننده یادآور میشود، (این مسئله بیشتر در مصاحبههای آقای امیرخانی پدیدار میشود، زبانی تند و البته واقعا مغرور دارند،) کتاب ساده روایت میشود و البته، واقعا جذابیتهای خودش را دارد، اما از یک مسئلهی بسیار مهم رنج میبرد: نادانی نویسنده از ادبیات جدی غرب. همین خط عنوان شده در ابتدای کتاب که میگوید نویسنده نگذاشته ناشر تغییری در کتاب اعمال کند، نماد واقعی این نادانیست. کتاب ایشان خوب است، اما بدنهی آن بیمار است، احتیاج به یک ویراستاری واقعی دارد. باید آن را جراحی کرد و از دل آن اثر واقعی را بیرون کشید. بخشهای زیادی را باید حذف کرد، تعدیل کرد و داد ایشان دوباره بازنویسی کنند، و آنوقت یک اتفاق حیرتانگیز میافتد: رمانی ظاهر خواهد شد که نه تنها خوانندهی ایرانی که خوانندهیی جهانی خواهد داشت. در این هیچ شکی نیست که آقای امیرخانی استعداد قابلملاحظهیی دارند. و در این هم هیچ شکی نیست که ایشان بیشتر از هر کسی دیگر، دشمن استعداد خودشان هستند. یک خوانندهی جدی ادبیات خیلی راحت رمان ایشان را میتواند زیر سوال ببرد: کلیشهها که اثر را پر کردهاند. سمبلهای خیلی رو که بعضی جاها دیگر حوصلهی آدم را سر میبرند. بخشهایی از رمان که دیگر میشوند خاطرات سفر آقای امیرخانی و چندان نقشی در پیشبرد داستان ندارند. عدم انسجام در روایت و فرم که خواننده را کمی گیج باقی میگذارد. و خیلی چیزهای دیگر که میشود از دل رمان بیرون کشید. هرچند آقای امیرخانی از یک مسئله خوب استفاده میکنند: صمیمی داستان خودشان را بیان میکنند. میگذارند خواننده با راوی همزاد پنداری کند و این تمام مشکلات را در کوتاه مدت کنار میگذارد: آدمهای زیادی کتاب را میخرند و میخوانند و حتا لذت هم میبرند.
آسمان همه جا همین رنگ است
راوی کتاب یکطرفه به قاضی میرود. این ظاهرا چیزیست که آقای امیرخانی به آن تعهد میگویند. یک سری پیشفرضها دارد که براساس آن قضاوت میکند. بهترین مسلمانی که در آمریکا مییابد، دختریست که در کافههای شب نیویورک استریپتیز میرقصد و سرانجام خودکشی میکند. بهدنبال اوست که راوی در جنگل سرگردان میشود، تصویرش در تلویزیون پخش میشود و به خاطر قتل به زندان میافتد. راوی کتاب نیامده تا بگذارد آمریکا همانطور که هست روبهروی او عیان شود. آمده تا آمریکا را همان طوری که تصور کرده ببیند. و این کتاب را زیر سوال میبرد. اگر راوی گذاشته بود داستان سیر طبیعی خودش را طی کند، تصویرسازیهایش خیرهکننده بود: سربازهای جنگ در آمریکا، روحی که آزادت نمیگذارد، سیر طبیعی عشق، نه نگاه تبآلود و بیگانهیی که راوی دارد: همه چیز را از دور میبیند. راوی کتاب ترسو است. نمیتواند پیش برود و زندهگی کند. خودش را محدود کرده به چیزهایی که حتا برای خودش هم چندان روشن نیستند. و این کتاب را گنگ میکند. کتاب آقای امیرخانی خیلی خوب میشد، اگر ... اگر خیلیچیزها را رعایت کرده بودند، مثل قبول مسئلهی سادهی ویراستاری. صرف فروختن یک اثر نشان خیرهکنندهگی آن نیست. باید بتوانید اعتماد خوانندههای جدی و روشنفکرها را هم جلب کنید، تا یک نویسنده باشید، به آن سبکی که در مصاحبههایتان عنوان میکنید: انقلابی، متعهد و مسلمان. شاید اگر آقای امیرخانی یک نویسندهی سادهی معمولی باقی میماند، کار روی کتاب سادهتر میشد.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.